آسمان شکافت و مرغ باغ ملکوت نمایان شد
بالی بگسترانید و شاهنشه آسمان خیال شد
سیاهه را نزد صاحب خراماتی میخانه عیان کرد
با قیل و قال بچه گانه پا در ورطه زمین و زمان کرد
حرم گرما در شهرور پنجاه نفس را شمارنده داد
اهل زمین و آسمان بر خود همایی را پاینده داد
نامش نگو ، یکه تازی داشت ارض و سماء را
موهبت خدا بود ، زهرا و زهرا بلند است ما را
ای که نوری و صفایی در میان هم ترازانت
عشق را می دادی ، سرمست در لفافه به جانت
سراغ کوی یار به دیار و دیاری سفر کردی
آدم و حوا را در گزینه هایت نشان کردی
در مسلخ دیوانگی از نامداران بودی حقیقت را
بر خود نگرفتی گناه جا ماندن ز بود و نبود را
خود ندانی و ندانستی ز وجودت طراوت او بود
دیگران را به زیبایی های درون خود روان بود
مثلی خواهم زد ، چو دیوان یار بنوشتم
جفا باشد مرا نکته ای را ز نگاه حرام ننوشتم
عمر کوتاه و هنگام وصال یار نزدیک است
پیشینه بردار وحی و فرهر ، که سفر نزدیک است
برچسب:
نویسنده: رها کاشانی