تو بخوان بر من قصیده رهایی زخصم را
از سرو و چمن و کوه ، سر آغازی دگر را
از حکیم دانای هستی آیت هایی ست بر ما
صاحب اندرونی خواهد زلال اندیشه ها را
گرت بیماری کشی ز حجم بلا در این روزگار
خود نزاری کرده ای بر خویش و دگر را
چو رندانه ، سر دادی ولنگاری را بجای طرب
چو ساده باشد آرزوی سلامتی ز ایزدش آنرا
برد تیغ هنجار ، خوش باوری را ز وسوسه شیطان
پاداش کلوخ انداز را نیست ، چیزی جز سنگ را
بر بزم صاحب دلان یا صاحب منصبان در آی
چو سیل خروشان یابی مامن آشنا و یار را
سر مستی طلب کند نفس،به هنگام تعیش شب و روز
بر مرکب مهین و یار مفلسان ، خلوتی باشد تو را
در برج ناهید ، جویای نور و نام و یار باش
رندی نباشد غمازی ، اکنون که هستی ،دار را
دف و سنتور و نی طلب کند نوا و اندر نوایی
چرا بر خود نپرسیم ، دل چگونه سازد حق مهمان را
بر آدم و خیر بشر جملگی تهمیدو تهلیل ایزد باشد
الحمد لله جاودانه بر لا حول و ولاست کون و مکان را
برچسب:
نویسنده: رها کاشانی